تبليغاتX
در روح , آزادم

در روح , آزادم

my life

دیروز همه چی خوب پیش رفت امروز هم همین طور .

وقتی یه ساعت یه ساعت یا کلاً زمانی برنامه ریزی می کنم تا حجمی بیش تر جواب می ده.

دیروز تمرینات معماری رو حل کردم و یکم پایگاه داده خوندم ورزش کردم و دوش گرفتم آناتومی گری هم دیدم . البته دیروز صبحم کلاً گرفته شده بود و این کارا رو ظهر انجام دادم .


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:28  توسط مینا  | 

کل روزم به کشیدن چارت کنترل ومدیریت پروژه گذشت.

فاز شکستن کار .

خسته امه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:59  توسط مینا  | 

امروز بعد از چند ماه ورزش کردم حس سرحال بودن می کنم.

تونستم تحقیق گرافیکم تموم کنم .

روزه خوبی بود راضیم :)


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:37  توسط مینا  | 

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم . خیلی وقته اصلاً ننوشتم .

همه چی تو زندگیم خوبه من الان رفاه مالی دارم چیزی که قبلاً نداشتم . دیگه کسی نیست که اذیتم کنه من تونستم به دیگران بفهمونم که نمی تونن اذیتم کنن . کلاس شبکه می رم دارم زیان یاد  می گیرم شاگرد اول دانشگاهم . وزنم متعادله و توی بهترین سنیم که یه آدم می تونه باشه .

فقط یه دوست داشتن تو زندگیم کمه . من اونو تقاضا می کنم و دنیا بهم می دتش تا کی میخوام خودم و انرژیمو صرف کسی کنم که هیچ اهمیتی بهم نمی ده . من می تونم بهتر زندگی کنم .

من می تونم برنامه ریزی کنم و به کارام برسم .

زنده باد زندگی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:11  توسط مینا  | 


من کوشم ؟
چقدر عجیبه دیگه نه من . نه لذت های قبلی . شرایط جدید باعث شده که دیگه خبری از خصلت های  قبلیم نمونده منی که هیچ وقت کاری رو بدون اینکه ازش لذت ببرم انجام نمی دادم ولی الان تو هیچ کدوم از کارام لذت نیست مثل دریل عمل می کنم تند تند که فوری این تموم شه برم سراغ بعدی و این یعنی عدم پیشرفت یعنی اینکه دیگه نمی خوای مفید باشی فقط می خوای باشی .
از همه مهم تر که باعث شده ناراحت بشم اینه که بد جوری رابطه ام با ریاضیات به هم خورده . قبلنا وقتی مشغولش بودم اینقد تایم زود می گذشت وقتی سرم رو بلند می کردم هوا تاریک شده بود چقد فاصله هست بین من و میچ . انگار با بزرگتر شدنم و ترک دنیای خودم و اومدن تو جایی که بهش می گن واقعیت گم شدم .

دوباره شروع می کنم این بار با دیدگاهی بازتر . من کاغذ کاهیا . لیوان چایی مداد نرم . مسائلی که منتظرن حلشون کنم .
مسائلی که بهم یه منطقی داده بودن که با هیچ زن بودنی نمی شکست و همیشه انتخاب میشد ولی این روزا حتی بعضی وقتا به خاطر زن بودنم به خودم حق می دم که پا بذارم روی هر عقل و منطقی و احساسم رو انتخاب می کنم .


یادم رفته بودم اصل چیه باشد که دیگر به فرع نچسپم .

یه مهره خوب بودن خیلی مهمه خیلی بیشتر از اینا باید رو اعتقادام بمونم کلی بابتشون زجرکشیدم .

پ.ن: خسته شدم بس که هر چی نوشتم  و بعدش تلفنا پشت سر هم که حالت خوبه اینجا خوبه امنه


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:30  توسط مینا  | 

 

داره به چه شدتی حرف می زنه . حرفاش واقعاً عمق داره عمقی که سوزناکه !!

برای ما سخت نیست برای اونایی سخته که از خاک این مملکت هشت سال دفاع کردن و برگشتن . حالا وقتی می بینن دست کی افتاده چیزی که اونا پاش خون دادن و زحمت کشیدن !

یعنی چمران اگه یه زمانی می دونست که این جوری می خواد بشه بازم این کارا رو می کرد؟

اصلاً از آمریکا بر نمی گشت !!

( این روزا هر جا می رم تو رادیو تو تلویزیون حرف چمرانه !)

............................................

 

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جهان لانه او نیست پی لانه بگردید

نسیم نفس دوست به من خورد چه خوشبوست ....

 

..............................................

 

با آهنگش دوست دارم رو تاب تلو تلو بخورم.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:36  توسط مینا  | 

اخلاق ت..می

۱-بهم می گه بیچاره شوهرت .

پیش خودم فکر می کنم راست می گه بیچاره اون ! باید همیشه تازه باشه برام و چیزایی داشته باشه برای کشف شدن . نمی دونم این چه سیستمیه که باید مدام چه چیزی باشه باشه که انگولکش کنم تکراری نباشه کشف شدنی باشه !!!

چه می دونم این چه طورشه دیگه!!

 

دومین رفتار اینه که از چشمم که بیفتی خدا هم که باشی باز نخواهی گشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 18:48  توسط مینا  | 



مممممممممممممممم اگه بیست و چهار ساعت مونده باشه به زنده بودنم وایسا فکر کنم ممم اولش مطمئناً 1- گریه ام می گیره اخه من که هنوز به آرزو هام نرسیدم که بخوام بمیرم ولی خب به هر حال بعد از اینکه گریه ام تموم شد 2- می خوابم خیلی زیاد اینقد که دیگه وقتی بیدار میشم خسته نباشم 3- یه دو ساعتی مشغول اپی لیدی میشم تا مرده شور بیچاره حالش به هم نخوره !
4-......
5-......
6-.....
این سه مورد مشکل اخلاقی داشت و یه خورده خصوصی بود .
7- بیشتر وقتم رو با نیلو و شرمین و لادن و بچه ی بوبو می گذرونم .
8- ویولونم و کتابام رو می دم به شهره که مطمئنم ازشون خوب استفاده می کنه .
9- کشک و بادمجون می پزم
10- سوار چرخ و فلک میشم شاید پسر چرخ و فلکی رم بوسیدم آخه همیشه من رو بیشتر از پولی که می دم رو هوا نگه می داره و از اون مدل پسرایی که من خیلی از تیپ و قیافه اش خوشم میاد .
11- اسکیت های فرهاد پسر همسایه رو می گیرم و باهاش تا دلم بخواد تو کوچه اسکیت بازی می کنم ( فقط تو کوچه اصلاً پیست دوست ندارم ) .
12- می رم چند بار جایی که همیشه بودی رو نگاه می کنم و تجدید خاطره می کنم و سعی می کنم همه چیز و به روحم بسپارم خدا کنه تناسخ بعد یادم بمونه .
13- منتظر میشم عزائیل بیاد با هم بریم دَدر .

.................................

دیروز رو فقط کارایی کردم که خیلی دوست داشتم ناهار پختم بعدش بعد از ظهر مهسا مریض بود براش کمپوت زرد آلو درست کردم و رفتم پیشش رفتم کلاس فیزک و دیفرانسیل و شیمی و (فیزیک 1 و 2 و دیفرانسیل مدرسه هم هست )ثبت نام کردم . گلدون و خاک خریدم و گل ها جدیدی که از لادن گرفته بودم رو کاشیتم . ( رشید وستاره )
این رشیده



االبته این رشیدک بود این رشید بعد از دو ماه



اینم ستاره است



اینم کمپوته است



..................................

این نیلوفر هم فردا می ره این چند روه اینقد ملوس بازی در آورده ... دلم تنگ میشه . این مدل جدید صحبتت کردنش نمکیه . امروز داشتیم به این حرف خاله حرف می زدیم که می گه شوهر اگه خوب بود خدا داشت !!
چند تا نتیجه گرفته شد آیا خدا زن است ؟ آیا ما بدون هیچ آمیزشی به وجود اومدیم؟ و به این نتیجه رسیدم که خدا هم شرهر داره و کلاً حرف خاله اشتباهه : دی
بعدش با نیلو به حقوق آخوند های مسجد فکر کردیم که آیا واقعاً آخوند ها حقوق می گیرن لابد می گیرن خوبشم می گیرن که اینقد زیادن . بعدش نیل می گه به نظرت رکعتی چند حساب می کنن؟!!
: q

......................................




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:25  توسط مینا  | 

نصفه شبه و من وسط این همه درس وسط یه اتاق شلخته نشستم پست هوا می کنم و ایمیل چک می کنم !
هنوز فصل آخر کتابم مونده و فردا امتحان دارم البته زیاد نیست و جالبه به خاطر همینم هست که فعلاً بیخیالش شدم چون می دونم آخرش می کشونتم سمت خودش.

.......................................................

فردا امتحانام تموم میشه و من می مونم و یه تابستون با کلی امید و آرزو بیست و هشتم می رم پیش جهان بابا تا با هم حرف بزنیم که چی بهتره ازش خوشم میاد برای حرف زدن باهاش خیلی باهوشه در حین اینکه واقعاً از زندگی لذت می بره و خدمت می کنه و کلی محاسن دیگه که شاید یه روزی همشون رو گذاشتم زیر ذره بین و گفتمشون .

....................................................

خدایا یه جفت اسکیت بفرست پایین چند مدتی هست که دلم یه اسکیت بازی کردن خفن می خواد و نمی دونم این کفش های اسکیتم کدوم گوریه که هیچ جای خونه و اسباب وسایل اثری ازشون نیست بهتره خدا یه فکری بکنی مگر نه شاید این میل به اسکیت بازی کردن من رو به سوی اسکیت های ریلی پسر همسایه کشید (که خودت می دونی بد میبینی !)

....................................................

می گه امتحانمو بد دادم خسته ام می خوام برم بخوابم با کمال تعجب منم می گم باشه اذیتت نمی کنم خیلی متعجبانه میگه این تویی می گم آره این بار نمی خوام اصرار کنم و تا وقتی پدرت در میاد پای کامپیوتر بشینی بازم سوال می کنه که حالم خوبه و چیزی نشده . منم خیلی مهربونانه روانش می کنم که بره بخوابه بیچاره نمی دونه این روزا حوصله نه تنها اون بلکه حرف زدن با هیچی کی رو ندارم اینا از مهربانیم نیست !
و این خیلی خوبه یکم دور باشیم من رو دوباره به دورن خودم بر می گردونه تا از عذاب وجدان با تو بودن کم بشه !

.................................................

اینقد هیجان هیجان کردم که رشته ام بده این چند شب اینقد تو خوابام همه چی هیجان داره همش یا جنایی یا مسابقه می دم یا .... که از صدای تپش قلبه خودم از خواب بیدار میشم گفتم هیجان ولی نه اینقد!!!


............................................
من بغل می خوام :(



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 2:38  توسط مینا  | 



هیچی خوشحال کننده تر از این نیست که آل اورا بعد از چندین ماه یه چند تا جوونه کوچولو زده
آخ تو دلم عروسی شد وقتی دیدم از زیر سنگ ها یه چند تا
جوونه کوچولو برق می زنه .






.............................................................................................

امروز از اون روزها بود که حتی دوست نداشتم بهش فکر کنم چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم !!
این چه سیستمیه نمی دونم؟

.................................................................................

امروز جشن پرشین بلاگ بوده . چقد قشنگ :)
پرشین بلاگی هم نبودیم!




 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:13  توسط مینا  |